تبلیغات
خبرگزاری انارک - سایت خبری نارسینه
بخشهای سایت:  خبرگزاری انارک  |  زمبیل  |  چت  |  نقشه ماهواره‌ای انارک  | 
  خبرها را خودتان به ما اطلاع دهید. خبر، مقاله و عکس را از طریق ایمیل بفرستید. ایمیل مدیر سایت (مالکی): malekims@yahoo.com

موضوع‌ها

Atom Feed

نویسندگان

مدیر سایت (4)
سعید مالکی (249)

ورود نویسنده

ورود به میهن بلاگ

آمار سایت

 كل مطالب:

 بازدیدهای امروز:
 بازدیدهای دیروز:
 بازدیدهای این ماه:
 بازدیدهای ماه قبل:
 كل بازدیدها:
flag counter لیست کشورها
برگ ریزان خزان  x 
سه شنبه 5 مهر 1390

برگریزان خزان

عروس فصل ها از راه می آید
و دامان طبیعت را برای گردش عشاق صاحبدل
به شرط گریه ی ابر زمستانی
بسی فرخنده می سازد

ولی من این عروس فصل ها را
با تمام ویژگی هایش نمی خواهم
نه دامان طبیعت می تواند تارهای نازک روح مرا در ارتعاش آرد
و نه مهتاب فروردین

مگوییدم که اهل صحبت دل نیستم، هستم
که تنها دامن سرسبز هامون را پرستیدن
نشان عشق ورزی نیست
که شاید برگ خشکی، قطره ی آبی
و یا حتی
جگن های به گل مالیده و رنگین تالابی
به یاد آرنده ی افسانه های زندگی باشد

مرا هر لرزش دستی ،مرا هر لغزش پایی
مرا افتادن هر برگ از شاخی
مرا بشکفتن یک گل،مرا بی تابی بلبل
مرا شب بو ، مرا نرگس، مرا پیچ امین الدوله و مریم
مرا روییدن گل های صحرایی
مرا کوچیدن مرغان دریایی
مرا یاد نوازش های مادر
در زمان کودکی  هنگام خوابیدن
مرا سو سو زدن های حقارت بار یک فانوس خالی
در شبی تاریک و ظلمانی
مرا دالان بس تاریک و تنگ خانه ی پیری فرومانده
مرا یک کوچه خاکی
مرا یک خانه ی خشتی
مرا یک پله ی سنگی
مرا یک قاب چوبین و ز هم در رفته ی یک در
میان خشت های شسته با باران
مرا تابیدن بی وقفه ی خورشید بر پهنای ریگستان
مرا رنجیر آویزان سقف کلبه ای بی در
مرا طوفان و برف و شبنم و تندر
مرا رنگین کمان و آتش سوزان و خاکستر
مرا وسواس یک مادر به هنگام جدایی از پسر
یا دوری دختر
به یاد آرنده ی افسانه های دلکش هستی است

مرا ای دوستان آرام بگذارید
مرا با قصه های غصه آمیزم
مرا با خاطرات فصل پاییزم
که من از برگریزان خزان افسانه ها دارم

من از تو با تو می گویم
سخن های دلم را خاطرات مهرماهم را

به یادت هست هر شب تا بخوابم
در کنارم قصه می گفتی
به یادت هست در بیداریم از باغ زیبای عطوفت
دسته دسته غنچه های مهر می چیدی
چو شب می شد
مرا تا کهکشان شیری اندیشه می بردی

برایم از زمین و آب و باد و آتش و از هر چه می آمد به ذهنت
تا بخنداند مرا  افسانه می گفتی
ز رخش رستم و اسفندیار و گیو و یارانش
ز سهراب یل و از هم قطارانش
ز کیکاووس و از جمشید و از ایران و ایرانی
ز دیو و خصلت دیوان و از توران و تورانی
ز اندوه دل بشکسته ی مردی
که آتش را به جان خود پذیرا شد
وزان آتش که بی هنگام
اندر سینه ی سودابه  گیرا شد

به یادت هست روزی را که
دستم حلقه ی انگشت دستت بود
بردی داخل یک کوچه
در یک خانه بر یک صندلی تنها نشانیدی
در آنجا تا بخواهی بچه هایی مثل من بودند
گروهی گریه می کردند و جمعی خنده بر لب
در تسلای دل  افسردگان
از هر کس و هر چیز می گفتند

از آن ایام می گویم
که من زیباترین واژه ها را
واژه ی زیبا ی  مادر  را
که آهنگین
معلم بخش می کردش
به لوح سینه ام
شاید هزاران بار حک کردم

و اینک هر زمان با برگریزان خزان
افسانه ام تجدید می گردد
مرا ای دوستان آرام بگذارید
مرا با قصه های غصه آمیزم
مرا با خاطرات فصل پاییزم
که اینک فصل پاییز است و من
از برگریزان خزان افسانه ها دارم

(محمدعلی ابراهیمی انارکی)

() نظرات
  موضوع:  نوشته شده در تاریخ سه شنبه 5 مهر 1390 ساعت 12:18 ق.ظ
نویسنده: سعید مالکی

وبلاگ استاد ابراهیمی

اخبار از رسانه‌ها

جهت ▲  

شبکه خبر

جام جم

خبرگزاری اکونیوز

خبرگزاری کار

اخبار مهر

اخبار تابناک

فناوری اطلاعات

اخبار آفتاب

وبلاگ مهار بیابان‌زایی


[ آنلاین:  ]